چرا تنبل هستم؟ 4 دلیل روانشناسی که منجرب تنبلی می شود

احتمالا تو هم مانند سایر مردم برای زندگی ات اهداف و برنامه هایی داری اما در تعجب هستی که چرا همیشه تنبلی سبب می شود که از برنامه هایت عقب بمانی و یک جای ذهنت می دانی اگر این تنبلی ها نبود احتمالا آدم به مراتب موفق تری از آنچه که امروز هستی، می بودی.

قرار این ماجرا را با هم درمان کنیم و طبیعتا قرار نیست با جملات انگیزشی و یا حرف های کلیشه ای پایانی برای تنبلی پیدا کنیم.

برای درمان این مشکل باید ریشه ای تر به این موضوع نگاه کنیم.

ماجرای تنبلی بر می گردد به ترس از طرد شدن.

احتمالا این موضوع الان برایت کمی گنگ است پس اجازه بده کمی عمیق تر وارد این موضوع شویم تا درک بهتری نسبت به ریشه اصلی آن پیدا کنی.

ترس از طرد شدن برای بسیاری از افراد مسئله بزرگ و نگران کننده ای است.

هیچکس دوست ندارد توسط دیگران طرد یا قضاوت منفی شود. زمانی که ما چیزی را دوست نداریم و یا به نوعی از آن فراری هستیم بطور ناخودآگاه مکانیزم دفاعی برای آن ترتیب می دهیم.

مکانیزم دفاعی که برای ترس از طرد شدن یا قضاوت شدن ترتیب می دهیم چیزی شبیه تنبلی خواهد بود.

و این پروسه را در چهار مرحله انجام می دهیم. بیا نگاهی دقیق تری به این چهار مرحله بیاندازیم.

1-خودم را قضاوت می کنم تا دیگران من را قضاوت نکنند.

تا به حا شده مورد قضاوت منفی دیگران قرار بگیری و یا به نوعی توسط دیگران طرد شوی؟

دیدی چه حس و حالی را دارد؟

می دانم ابدا خوب نیست. یک جورایی شبیه خرد شدن می ماند.

احساس می کنیم دوست داشتنی نیستیم یا به اندازه کافی خوب نیستیم.

می دانم هیچکس دوست ندارد چنین حسی را تجربه کند. پس برای مواجه نشدن با این حس ما دادگاه درونی مان را راه می اندازیم. دادگاهی که قاضی سختگیر و بددهن و مریضی آنجا حکمرانی می کند.

از این به بعد قبل از اینکه بخواهیم کاری را انجام دهیم، پرونده آن کار را پیش قاضی درونی مان می بریم و از آنجایی که این قاضی بسیار سختگیر و بددهن است عمده پرونده ها را به بدترین شکل ممکن قضاوت می کند.

اما سوال اینجاست که این قاضی چرا اینگونه قضاوت می کند؟

چون که قرار است ما را در برابر طرد شدن توسط دیگران محافظت کند.

فقط یک مشکلی در این میان باقی است. قبل از اینکه دیگران بخواهند ما را قضاوت کنند یا طرد کنند ما توسط خودمان(قاضی) طرد می شویم و به بدترین شکل ممکن قضاوت می شویم.

بیا در یک سناریو واقعی به این موضوع نگاهی بیاندازیم.

تصور کن تصمیم گرفتی پیانو یاد بگیری.

احتمالا از اینکه بخواهی در جمعی پیانو بنوازی حس خوبی خواهی داشت اما ناگهان با خودت فکر می کنی اگر در جمعی بخواهم پیانو بزنم و خوب نباشم یا اصلا گند بزنم چی؟

به جای اینکه دیگران من را دوست داشته باشند احتمالا مسخره ام می کنند و کاملا در میان جمع یک آدم احمق دیده می شوم.

نه نباید این اتفاق بیافتد. قبلا هم درباره یاد گرفتن پیانو شنیده بودم که سخت است. حداقل چند سالی زمان می برد که بتوانم خوب بنوازم.

حالا اینجا قاضی درونی ما هم شروع به صحبت کردن می کند.

قاضی: تو که نمی خواهی یک آدم احمق باشی. یک لحظه صبر کن. در گذشته هم کارهایی را شروع کردی و گند زدی. یادت می آید؟ (آن خاطره را به یاد خواهی آورد)

یاد می آید در دوران کودکی مامان یا بابا می گفتن چرا پسر خاله ات نمره های بهتری را از تو می گیرد؟ یا راستی بچه های مردم از من خیلی بهتر بودن و….

تمام این کش مکش های درونی سبب می شود که دچار ترسی ناخودآگاه شوی و برای شروع یادگیری پیانو یا اقدام نکنی یا به محض اینکه اقدام کردی و با اولین مشکل روبرو شدی خودت را عقب بکشی که از بیرون تمام آن ها شبیه تنبلی به نظر خواهند آمد.

پس یادت باشد هر زمان که خودت را بخواهی قضاوت کنی احتمالا بارها و بارها سمی تر و بدتر از دیگران این کار را خواهی کرد.

 

2-برای فرار از درد آن را انکار می کنیم

بسیاری از ما یاد گرفته ایم که باید احساسات دردناک خودمان را نادیده بگیریم و این کار را راهی برای کنترل احساسات دردناک پیدا کردیم.

تقریبا همه افراد در دوران کودکی احساس تنهای، طرد شدن، دل شکسته شدن و درمانده بودن را تجربه کرده اند. برخی از این احساسات بقدری برای کودک دردناک است که توان تحمل درد آن را ندارد (مگر والدین بسیار آگاه و مهربانی داشته باشد که به کمک کودک بیایند و گرنه خود کودک قادر به تحمل و برطرف کردن این احساسات نیست)

از آنجایی ما تحمل این احساسات دردناک را نداشتیم فقط یک راه برای مدریت آن پیدا کردیم؛ انکار و سرکوب!

حالا ما بزرگ شده ایم. به لحاظ فیزیکی تغییرات چشمگیری را داشتیم اما به لحاظ روان و کنترل احساسات همان کودک کوچک هستیم.

تصور کن می خواهیم کار جدیدی را شروع کنیم و یا وارد رابطه عاطفی جدیدی شویم. زمانی که یکی دوبار تلاش می کنیم و با شکست مواجه می شویم و طعم تلخ احساسات دردناک را می چشیم یاد می گیریم که نباید سمت چیزهای جدید برویم در نتیجه همه این ها خود را در قالب تنبلی نشان خواهند داد.

ما بازهای روانی بسیاری را زمان تصمیم گیری و عملگرایی با خودمان می کنیم. خیلی وقت ها ذوق و شوق برای انجام کاری داریم اما از آنجایی که تجارب کم قبلی ما به شکست ختم شده بود و ما دچار احساسات دردناکی شده بودیم به یکباره به این نتیجه می رسیم که نه این موضوع مورد علاقه من نیست. شاید باید کمی بیشتر درباره اش فکر کنم و….

 

3- برای بی حس کردن خودمان دچار انواع اعتیاد ها می شویم.

بسیاری از ما یاد گرفته ایم برای اینکه احساساتمان را حس نکنیم و یا به نوعی بی حسی را بتوانیم تجربه کنیم به غذا، الکل، مواد مخدر، تلویزیون، بازی های ویدیویی، رابطه جنسی، اینترنت گردی، اینستاگرام گردی و… رو بیاوریم و این کار را بصورت اعتیاد وارد انجام دهیم.

برخی نیز به آسیب زدن به خود برای کاهش احساسات رو می آورند. مثلا جودین ناخن، خراش دادن پوست خود و….

تمام این کارها وسیله ای شده اند برای کنترل احساسات منفی اما نکته اینجاست که ما باید با آن ها روبرو شویم تا بتوانیم حل شان کنیم.

اما این الگو رفتاری از کجا شکل می گیرد؟

در کودکی ما بارها احساسات منفی و دردناک را تجربه می کنیم و اینجا جایی است که والدین باید به کمک کودک بیایند تا از شر این احساسات منفی خلاص شود اما از آنجایی که عموم والدین درباره روانشناسی کودک چیزی نمی دانند راه حل های اشتباهی را به کار می برند.

مثلا وقتی می بینند کودک دچار احساست منفی و دردناک شده است برای او شیرینی می خرند و او را پای تلویزیون یا بازی کامپیوتری می نشانند، یا اینکه می گویند پاشو برویم برایت لباس جدید بخریم و…

تقریبا هر کاری را انجام می دهند جز کار اصلی یعنی توجه که باید به کودک کنند.

در نتیجه ما آرام آرام یاد می گیریم زمان مواجه با احساسات منفی باید آن ها را به گونه ای سر و بی حس کنیم.

 

4-دیگران را مسئول احساسات خود می پنداریم.

اگر جز آن دسته از افرادی باشید که تصور می کنند احساس امنیت و خوشحالی من در گرو رفتار دیگران است باید بگویم کودکی بد و صد البته والدین بسیار بدتر و ناآگاه تری را داشته اید.

وقتی که من احساسات واقعی خود را انکار یا سرکوب می کنم به نوعی به این نقطه می رسم که دیگران مسئول حال خوب یا بد من هستند.

بطور مثال اگر با کسی وارد رابطه عاطفی باشید و بدانید او شما را دوست دارد، اگر به روش هایی که در بالا گفته شده است خودتان، خودتان را طرد کنید یا قضاوت کنید هیچگاه احساس دوست داشتنی بودن و شایستگی را در خود تجربه نخواهید کرد.

در مورد کار نیز چنین است. اگر بهترین کتاب ها و بهترین آموزش ها را هم در کاری ببینید باز هم چون قضاوت درونی وجود دارد ما نمی توانیم در آن کار خوب پیش برویم یا اصلا شروع اش کنیم.

پس اگر امروز احساس می کنی آدم تنبلی هستی با دقت بگرد و ببین کجاها و چطوری خودت را قضاوت می کنی و طرد می کنی؟

 

6 پاسخ
  1. مسعود سوداگر العوضی
    مسعود سوداگر العوضی گفته:

    جانم فدای حسین صفوی واقعا عشق کردم با محتوات
    تا خون در رگ ماست صفوی محتواساز ماست
    مرسی بابت زمانی که میزاری استاد عزیزم

    پاسخ
  2. mana
    mana گفته:

    من چند بار خودکشی کردم ولی نتونستم چون دلم برای خانوادم میسوزه و برای دوستام که اگر منو از دست بدن چی کار میکنن

    مرسی شما به من خیلی کمک کردی

    پاسخ
    • حسین صفوی
      حسین صفوی گفته:

      مانا عزیز. واقعیت این است که تو دلت برای خانواده یا دیگران نمی سوزد. زمانی که دلت برای خودت نمی سوزد که به خودکشی فکر می کنی پس طبیعتا نمی تواند چنین حسی برای دیگران نیز وجود داشته باشد. موضوع می تواند ریشه یابی شود و حل شود

      پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *