in

چطور خوب بنویسیم حتی اگر نویسنده خوبی نیستیم

آیا می توانیم از زیر بار تولید محتوا فرار کنیم؟

همین اول کاری اجازه بده با یک جمله کلیدی از “گری وی” آب پاکی روی دستت بریزیم.

اگر محتوا تولید نمی کنی، وجود خارجی نداری.

Garyvee

پس راه فراری از تولید نکردن محتوا وجود ندارد.

اساس و پایه هرگونه تولید محتوایی، نویسندگی است.

مهم نیست می خواهی یک مقاله خوب بنویسی یا یک ویدیوی وایرال تولید کنی اگر متن خوبی نداشته باشی قطعا محتوای خوبی هم نمی توانی خلق کنی.

پس مهم است که بتوانیم خوب بنویسیم.

برای خوب نوشتن حتما لازم نیست جایزه نوبل ادبی را برده باشیم یا رفیق شیش میلان کوندرا باشیم.

اگر چارچوب را بدانیم می توانیم محتوایی خلق کنیم که خواننده از خواندن تک تک واژه گانش لذت ببرد.

برای شروع آماده ای؟

پس بریم سر اصل مطلب.

 

چطور خوب بنویسیم؟

یکی از مهمترین موضوعاتی که عموما در نویسندگی نادیده گرفته می شود وضعیت حال روحی نویسنده است.

تا به حال اتفاق افتاده است که تصمیم بگیری چیزی را بنویسی بعد در آن روز کلی اتفاق پیش بینی نشده دلخراش رخ دهد؟

آیا آن روز توانستی چیزی بنویسی که خواننده از خواندنش لذت ببرد؟

احتمالا نه.

ما جلوی اتفاق های عجیب و غریب را نمی توانیم بگیریم اما می توانیم راه حلی برای کنار آمدن با آن ها پیدا کنیم یا حتی بهتر از آن، آنها را در لا به لای نوشته هایمان جا دهیم.

اگر می خواهی با تمام این اوصاف خوب بنویسی کافی است ۳ قانون زیر را رعایت کنی.

 

قانون اول : ربات ها هم یک روز احساس خواهند داشت.

ربات ها هم یک روز احساس خواهند داشت پس به عنوان یک انسان لازم نیست در نوشتن احساساتت را سرکوب کنی.

از کودکی به ما یاد داده اند که نباید احساسات مان را نشان دهیم. احساسات نشانه ضعف است.

شاید نشان دادن احساسات نشانه ضعف باشد اما ما انسان ها از نقاط ضعف مان بهم پیوند می خوریم.

اگر ضعفی نداشته باشیم تبدیل به سوپرمنی خواهیم شد که فرسخ ها با مخاطبینش فاصله دارد.

هر روز می خواهی یک مقاله آموزشی تولید کنی و چیزی را به مردم آموزش دهی؟

به من بگو فرقت با معلم فیزیک راهنمایی چیست؟

معلمی که همه شاگردان از آن فراری بودند. این کارکتری هست که می خواهی از خودت بسازی؟

تصور نکنم.

من و تو به عنوان یک نویسنده می توانیم اتفاق های خوب و بد را در روز تجربه کنیم. می توانیم عصبانی شویم. می توانیم آزرده خاطر شویم.

بیان کردنش نه تنها عیبی ندارد بلکه باعث می شود ارتباط محکم تری با مخاطبین بسازی چرا که آن ها را مثل خانواده خودت دانستی و اجازه دادی به زندگی ات راه پیدا کنند.

بگذار داستانی را بگویم تا یخت باز شود.

بدون اینکه آهی در بساط داشته باشم از شرکتی که در آن کار می کردم استعفا دادم تا رویای کارآفرینی ام را محقق کنم.

کمتر از ۷۰۰ هزار تومان در حسابم بودو تا آخر سال باید باهاش سر می کردم.

دوستان زیادی داشتم اما رفته رفته مثل آرزوهایی که در سر داشتم، کم می شدند.

کافه زیاد می رفتیم اما بعد از یک مدت دیگر نرفتیم.

می گفتند چرا دیگر با ما کافه نمی آیی. می گفتم چون کارآفرینم، کارهای مهمتری دارم که باید انجام دهم.

اما حقیقت ماجرا این بود که اگر می رفتم پولی برایم باقی نمی ماند که بتوانم تا آخر سال دوام بیاورم.

تا آخر سال لباس نخریدم. نه به خاطر اینکه از لباس خاکستری استیو جابز یا مارک زاکربرگ الگو گرفته باشم بلکه به این خاطر که دیگر کسی برایم باقی نمانده بود که بخواهم دغدغه سر و وضع و لباس داشته باشم.

همه این ها به کنار. بدتر از همه این بود که مثل سگ گرسنه تولید محتوا می کردم تا مخاطب جدید جذب کنم.

هر روز صبح نوتیفیکشن های وردپرس را چک می کردم تا ببینم آیا کسی پیدا شده است که حداقل یک کامنت بگذارد.

نوتیفیکشنی نبود اگر هم بود پیام آپدیت افزونه ها بود.

یک روزایی هم که خیلی خوش اقبال می شدم و نوتیفیکشن کامنت می گرفتم، بعد از چک کردن متوجه می شدم تبلیغاتی است.

یک نفر بطور رندوم برای ساخت بک لینک کامنت گذاشته بود.

از این کامنت هایی که اینطوری شروع می شوند:

مرسی سایت خوبی دارید. به ما هم سر بزنید.

قالی شویی ممد گلی

درجا خوشحالی ام فروکش می کرد و جای آن را یاس و ناامیدی می گرفت.

دوست داشتم داستان کارآفرینی ام مثل فیلم نامه ها باشد. البته شد اما نه از جنس ابر قهرمانان بلکه از جنس تلخک(طنز تلخ).

کارکتری که محکم دنبال رویایش می رود اما محکم تر به سنگ می خورد.

آره اگر امروز به جایی رسیدم بدلیل استعداد ذاتی عجیب و غریب نیست بلکه به این خاطره که خوردم زمین، پاشدم. دوباره خورد زمین، شکستم، روی استخوان چسب زدم پاشدم.

 

ببین. من قسمت هایی از داستان زندگی ام را در عین حالی که تلخ بود برایت تعریف کردم پس تو هم می توانی قلمت را بدون ترس به حرکت دربیاوری.

کافی است یکبار امتحان کنی تا ترس ات از این کار بریزد.

 

قانون دوم: نه تو رخت و خواب کسل کننده باش و نه در نویسندگی

همانطور که اگر در رخت خواب برای پارتنرت تکراری و کسل کننده باشی او را از تخت خواب فراری می دهی، در نویسندگی هم اگر خیلی تکراری و قابل پیش بینی باشی مخاطب را فراری می دهی.

یک نگاه به عموم محتواهایی که در سطح وب فارسی تولید می شود بیانداز.

احساس می کنی پدر پدر بزرگ معلم جبر و هندسه دوم دبیرستانت آنها را نوشته است.

محض رضای خدا هم که شده اینطوری نباش.

اولین تصوری که عموم ما از کسب و کار داریم این است که باید سریع کت شلوار کروات عیدمان را بپوشیم، چند تا عکس برای پروفایل بگیریم طوری که نشان دهیم در حال سخنرانی برای جمع کثیری از مردم هستیم و بعد هم مقاله هایمان را طوری جدی و خشک بنویسیم که انگار در حال نوشتن برنامه راز بقا برای شبکه چهار هستیم.

راستی تا به حال فکر کرده ای که چرا برنامه هایی مثل دورهمی و خندوانه بینندگان بسیار بیشتری نسبت به میزگرد های شبکه چهار دارد؟

نه؟ خیلی خوب بگذار من بگویم چرا؟

چون مردم را سرگرم می کنند!

پس علاوه بر اینکه به مخاطبین چیزی یاد می دهی سعی کن آن ها را سرگرم کنی.

البته منظورم از سرگرم کردن این نیست که یهو وسط مقاله جدی یک جوک تعریف کنی چون اینطوری خیلی غیر عادی جلوه می کنی.

دقیقا مثل این می ماند که عشقت بهت بگوید که حوصله ام سر رفته بعد خلاقیت در شیرین کاری بخرج دهی و  یک بادی رها کنی بگویی حال کردی جو را برات عوض کردم!

شاید در چشمانت خیره شود اما احتمالا این نگاه ارتباطی با نگاه های عاشقانه ندارد.

جوک تعریف کردن هم در میان مقاله احتمالا ارتباطی با سرگرم کردن مخاطب ندارد.

برای اینکه بتوانی کسی را سرگرم کنی بهتر است روی یکی از احساسات او متمرکز شوی.

ما انسان ها عاشق این هستیم که احساسات خشکانده شده مان را کسی کمی قلقلک دهد.

قلقلک دادن احساسات هم کار سختی نیست می توانی مقاله را در قالب داستان یا یک ماجرای طنز، درام، تراژدی یا هر ژانر دیگری که مایل هستی تعریف کنی.

اطمینان می دهم اینطوری مدتها در ذهن مخاطب باقی خواهی ماند.

 

قانون سوم: در عین سادگی سخت است

قانون یک و دو را تمرین کن.

هیچ چیزی به اندازه تکرار و تمرین نمی تواند مهارتی را در تو قدرتمند سازد.

برای شروع تمرین می توانی داستانت را در بخش دیدگاه همین مقاله به اشتراک بگذاری اگر هم خجالتی هستی می توانی از نام مستعار استفاده کنی.

نویسنده حسین صفوی

کمک خواهم کرد بتوانی محتوای وایرال تولید کنی و همچنین با جدیدترین تکنیک های تبلیغ نویسی بتوانی بهترین نسخه برندت را بسازی که نه تنها طرفداران زیادی دارد بلکه تبدیل به اثرگذارترین فرد در حوزه کسب و کارت شوی.

35 Comments

یک دیدگاه بگذار
  1. واقعا نکته جالبی در مورد احساسات گفتید که برام خیلی جالب بود و کمتر جایی شنیده بودم… من طبق مقاله های قبلی تون اول
    ۱.اطلاعات موجود را بررسی می کنم

    ۲. بررسی ناگفته‌ها

    ۳. نوشتن همه‌ی ایده ها بصورت سوال (سرفصل)

    ۴. ساخت یه تیتر جذاب و خوب واسه مقاله

    ۵. شروع متن با داستان مربوط

    ۶. پاسخ سوال‌ها (توضیح سرفصل‌ها)

    فکر کنم روش جالبی باشه، دوستان هم میتونن استفاده کنن

  2. چندسالی است که تولیدمحتوا میکنم
    هر روز مینویسم
    مثل یک دیوانه قلم و کاغذ
    ولم میکنند روی برگه نشستم و چندین صفحه خط خطی کردم
    من از خط خطی کردن شروع کردم و امروز چندین هزار نفر هر روز چِک میکنند که من مطلب جدیدی بنویسم و صبح هنوز چشم نشسته تا آخر بخوانند
    چرا اینهمه ادم دوروبرم جمع شدند؟
    چون من اصلا برای اونها نمینویسم
    من تراوشات ذهنی خودم رو مینویسم
    با چاشنی خلاقیت
    چطور خلاق شدم؟
    مادرزادی نبوده
    از ربطِ بی ربطها
    شاید تعجب کنی
    اما این فرمول طلایی چندصد میلیونی درآمد منه
    ربطِ بیربط ها
    مثلا فرض کن حوزه کاری شما برندینگ شخصی هست
    و تو به افراد کمک میکنی که برند شخصی خود را بسازند
    بنشین و بنویس و ربط بده
    انضباط و برندینگ
    رنگ ها و برندینگ
    موزیک و برندینگ
    ارتباطات فامیلی و ژنتیک و بدندینگ
    تولد برند
    مرگ برند
    قد برند
    کودکان و برندینگ
    شترگاوپلنگ و برندینگ

    از بین این جمع اضداد و ربط بی ربط ها و ظاهرا چرندنویسی ها چنان مطالب ناب و خواندنی در میاد که انگار تبدیل به یک‌ماشین خلاقیت شدی
    تا جایی که با همین فرمول ساده من معجزه کردم و معجزه من به علت این بود که اصلا توجهی به مخاطب اون بیرون نداشتم و برای دل خودم و خالی کردن ذهنم نوشتم و نوشتم و نوشتم
    و امروز مخاطب من فکر میکنه اینهمه مقاله و مطلب خلاقانه و زیاد حاصل تولرد محتوای یک تیم چندین نفره هست!!
    بخدا من فقط خودم هستم و قلم و چند برگ کاغذ و یک بطری آب و یک گلدان کوچک در یک دفتر کار تنها و ساکت و یک چراغ بالای سرم و یک کتابخانه پر از کتاب که بهترین دوستِ یک تولیدکننده محتواست
    اما میدانم اکثر شما بازهم این مطلب را میخوانید میخوابید و من بیدار میمانم و مینویسم و بیشتر دیده و شنیده میشوم

    • مصطفی عزیز.
      نوشته ی بسیار جالبی بود.
      حقیقت ماجرا این است که اگر کسی عاشق حوزه کاری اش باشد می تواند در دل هر اتفاقی که می افتد قسمت هایی از کارش را ببیند و بتواند چیزی را از دل آن اتفاق مرتبط با کارش بیرون بکشد که همه را شگفت زده کند چرا که مردم عادی خیلی سر سری از تامل کردن به اتفاقات می گذرند.

    • واقعا عالی بود.من از نویسندگی هیچی نمیدونم و تازه میخوام شروع کنم واقعا سخته.در حوزه ویزا مطلب بنویسم

  3. وااای آقای صفوی واقعا مقالتون بهم شور و اشتیاق داستان سرایی و نوشتن مقاله داد. ازتون ممنونم.
    جالب بدونید من روزانه حداقل ۱۰بار وارد وب سایتتون می شم. اصلا مثل اینکه به ایمیل هاتون شک دارم. میترسم مقاله جدیدی بزارید و من اون رو نخوانم . باید بگم یه جورایی دوست دارم اولین نفری باشم که مقالتون رو می خونه.
    راستی می خوام ازتون خواهش کنم اگر ممکن هست مقاله ای هم در مورد اینکه چگونه بازار هدفمان را تشخیص دهیم همچنین مشتریانمان را چگونه پیدا کنیم.

  4. یه وقتایی فکر میکنم خدا نشسته اون بالا و هر مشکلی برای من پیش میاد، راه حلش رو با دستای شما سر راهم میذاره.
    اگه پیامی که همین امشب توی واتس اپ براتون فرستادم بخونین متوجه منظورم میشین!
    شاید باورتون نشه استاد..اما یه مدته قفل کردم..نمیتونستم بنویسم..خیلی نا امید شدم…
    ایمیل امشب خیلی حالمو عوض کرد..خیلی ممنون
    اما داستان من:
    بعد از اینکه از شرکت استعفا دادم تصمیم گرفتم برای خودم کارکنم.
    اوایل میخواستم کافی شاپ بزنم.اما سرمایه کافی و تجربه نداشتم.
    برای اینکه بتونم سرمایه جمع کنم زدم تو کارفروش اینترنتی لوازم جانبی موبایل!
    بی تجربه بودن تو این کار و بعضی از سختی های دیگه باعث شد به فکر زدن یه سایت فروشگاهی بیفتم.
    زمانی که داشتم در مورد طراحی سایت و تولید محتوا و… تحقیق میکردم یه معجزه تموم مسیر زندگیم رو عوض کرد.
    با سایت اغوا استاد صفوی آشنا شدم. علاقه به تبلیغ نویسی باعث شد که بیخیال سایت فروشگاهی و کافی شاپ بشم.
    در اوج امید و هیجانی که داشتم وقتی دست به عمل زدم و کارمو شروع کردم‌ همه چیز برعکس شد.
    دیدم هیچی بلد نیستم.
    هر کاری میکردم نتیجه نمیگرفتم.
    بازدید کننده سایت برام رویا شده بود.
    روزی صد بار میرفتم تو سایت، شاید یک بازدید کننده داشته باشم!
    اما خبری نبود که نبود.مدت ها وضع من همین بود.
    محتواهایی که خونده نمیشد!
    سایتی که هیچ بازدید کننده ای نداشت!
    و امیدی که هر روز کمرنگ تر میشد!
    تا اینکه یه روز فهمیدم استاد صفوی آموزش خصوصی تبلیغ نویسی گذاشتن.
    شرکت توی دوره، یه قدم بزرگ برای من بود.دوره ایشون فقط برای من یادگیری تبلیغ نویسی نبود. من از از ایشون خیلی چیزا یاد گرفتم!
    ضمن اینکه افتخار این نصیبم شد که توی سایت اثرگذاری مقالاتم رو قرار بدم.
    یاس و نا امیدی برای همه پیش میاد.
    فقط نباید بذاریم سد راهمون بشن.
    در پایان برای همه ارزوی موفقیت میکنم و امیدوارم روزی جهان پر بشه از انسان های ارزشمند و مفیدی مثل استاد صفوی عزیز!

    • زهرا شایبکی عزیز.
      کامنت الهام بخشی نوشتی. چرا که دیگران هم می توانند در دل این کامنت ببینند حتی افرادی که در نویسندگی هم حرفه ای هستند می توانند روزی دچار بلاک نوشتن شوند و به علت مشغله یا هر دلیل دیگر نتوانند بنویسند.
      به شخصا خود من هم روز هایی است که می خواهم بنویسم اما هر کاری می کنم نمی توانم مقاله را به اتمام برسم.
      بر می گردم به آن روز نگاه می کنم می بینم که الکی ذهن خودم را با موضوعات عادی مشغول نگاه داشه بودم.
      یادمه یک روز ۱۰ صفحه برگه A4 پشت رو تبلیغ نوشته بودم بعد آخر شب خواندم. خندیدم. ریختم در سطل زباله 🙂

  5. سلام برنامه ای که برای امسال ریختم مشابه برنامه شماست. نوشتن رو شروع کردم با یه دنیا امید و نگاه روشن به آینده. میخوام تمام انرژی روانی و مالی و زمانم رو جمع کنم و بذارم روی چیزهایی که ارزش دارند. یک سال تنهایی، ندیدن، نپوشیدن، گشتن خودت و دادن غذای روح به ذهنت حتما آدم بهتری ازم میسازه

    • مهساز عزیز.
      یکی از بهترین تصمیم های زندگی ات را گرفتی چرا که در دل این تصمیم متوجه می شوی ما برای چه کسانی وقت می گذاشتیم که در واقعیت نباید می گذاشتیمم.

  6. ۱۷ساله بودم مانند بسیاری از ۱۷ساله ها برای کنکور آماده می شدم.دیوانه وار درس می خواندم،روزی ۱۰تا۱۲ساعت…
    توی اتاق ۳*۴ خودم که مخصوص درس خواندن بود روزم شب می شد.گاهی می نشستم گاهی پشت میز درس می خواندم و چند ساعت هم در اتاق راه می رفتم. انگار مثل ماهی که پس از ۸ثانیه فراموشی می گیرد توی تنگ کوچک به چپ وراست حرکت می کند.
    اما عاشق پولدار شدن و لاکچری زندگی کردن بودم…
    صبح بود داشتم عربی مب خواندم پس ازنیم ساعت …شاید اولین بار بود که کتابم را کنار گذاشتم و به سمت کامپیوتر هجوم آوردم.نوشتم« آموزش کسب درامد»
    اولین گزینه این بود«کسب درامد از هفت روش اینترنتی… کتاب را که دیدم با خودم گفتم که میلیاردر شدم. اما این روشها همشان بدرد نخور بود… هرروز چند ساعت روی تبلیغات کلیک کن… برو دلالی کن،از گوگل ادسنس پول دار شوو….
    دانشگاه قبول شدم…مترجمی زبان فرانسه.اما در دلم یک راز نهفته بود راز که بعد از۶سال هنوز هم نهفته«چگونه از اینترنت و فضای مجازی ثروتمند شوم» و اما شاید پس از این مدت الان به هدف نزدیک شدم…
    شاید یک قدم و مهمترین قدم…

    • محمد عزیز این طرز تفکر ” چطوری در فضای مجازی ثروتمند شوم” را به “چطوری می توانم به دیگران کمک کنم” تغییر بده چون تنها در این صورت است که می توانی به درآمد برسی.

  7. اگه نگم اومدی به خواب و رویام دروغ گفتم…

    تک تک مقالاتی که می نویسید دقیقا به موقع است

    سایت رو زده بودم و داشتم دنبال مقالاتی برای شروع نوشتن وبلاگم می کردم

  8. از بچگی وارد حوزه ی موسیقی شدم و به خاطر یه سری شرایط خاص ترکش کردم و کم کم فراموشش کردم.
    رفته رفته با اینترنت آشنا شدم و چیزی جز نوشتن کلمه ی دانلود چیزی در گوگل بلد نبودم (این دوران خیلی برام موندگار شد).
    وبلاگ نویسی می کردم و یه روزی سایت شخصی زدم و خواستم سایت شخصیم رو جایی تبلیغ بنری کنم!!! :))
    و کم کم بازی سازی کار کردم. انقدر انرژی داشتم و البته هنوز هم دارم، به طوری که برای هر بازی چند کیلوبایتی که می ساختم و کسی جز خودم از بازی کردنش لذت نمی برد، براش جلد و کاور طراحی می کردم و سی دی بازی رو در بسته بندی مخصوصی قرار میدم و پشتش مشخصات حداقل سیستم مورد نیاز رو هم می نوشتم و البته ردی سنی رو هم قرار می دادم!!!
    بازی سازی رو هم ول کردم. رسیدم به کنکور تجربی.
    علاقه ای به دکتر شدن نداشتم و الان دارم برای کنکور انسانی می خونم که یه روزی وکیل شم چون این کار رو بخشی از رسالت فردی ام میدونم 🙂
    دلیل اصلیش اینه که خیلی آدم خجالتی ای بودم به طوری که هیچ کدوم از معلمای دبیرستان، راهنمایی و ابتدایی صدام رو به خوبی نشنیدن!

    اگه یه روزی وکیل و بازی ساز بزرگی هم بشم امکان نداره از کسب و کار آنلاین دست بکشم.
    به همین خاطر وارد حوزه ی تبلیغ نویسی شدم و دارم اطلاعاتم رو بالا می برم تا بتونم به آرزویی که داشتم برسم.
    الان هم اتفاقات خیلی جالبی در راهه که جای نوشتن نیست.

    ولی یه نکته ی قشنگی که وجود داره اینکه:
    اون زمانی که بچه بودم هیچ وقت نا امید نمی شدم. اصلا کلمه ی شکست رو درک نمی کردم و افکار منفی هم نداشتم.
    ولی الان گهگاهی ناامید می شم ولی دوباره بر می گردم و خیلی قدرتمند ادامه میدم.
    خانم شابیکی هم درست میگن. واقعا مغزم دو هفته قفل کرده بود و از بس که فکر می کردم که چه محتوایی تولید کنم، مریض شده بودم و نای بلند شدم از تختخوابم رو هم نداشتم. تا اینکه مقاله ای رو تو سایتم گذاشتم و فردا صبحش که الانه، دارم مقاله ای از شما می خونم که خیلی شبیه موضوع مقاله ی خودمه!
    اینکه چطور بنویسیم، داستانی از خودمون تعریف کنیم و…

    اینم بگم:
    من از بچگی که با اینترنت آشنا شدم :)))) کل سایتا رو گشت می زدم و هنوز هم که هنوزه آدمی پیدا نکردم که مثل آقای صفوی اینطوری به دیگران کمک کنن

  9. من فقط میخوام بپرسم کِی این مقاله رو نوشتید استاد؟ که این همه کامنت های طولانی گرفتید. برخی از کامنت ها خودش یه مقاله هست. راستش چون گفتید بی رودربایستی بنویس: مینویسم!
    همیشه موقع خوندن مقالات شما – استاد صفوی عزیز – تو دلم از خودم می پرسم آیا روزی خواهد رسید که من هم قلمی به قدرت و محبوبیت شما داشته باشم؟ و این سئوال همیشه موقعی که به سایت شما می آیم، مدام برایم تکرار میشود…

    • ساعت ۲٫۵ نیمه شب 🙂
      قطعا اگر قانون ۳ را انجام دهی از هر کسی که آن بیرون هست می توانی به مراتب بهتر و شیرین تر بنویسی

  10. سلام و عرض ارادت
    شاید این چندمین بار بود که داستان کارآفرینی شما را میخوندم ولی همیشه برام جذابیت داشته و مشکلاتی که عنوان میکنی همیشه حرف دل من بوده .
    ولی نمیدانم چرا من نتونستم این احساسات را طی یک نوشته یا بیان احساسی به زبان بیاورم. شاید داستان زندگی من خیلی پراکنده است و از شاخه ای به شاخه ای پریدن بوده و قابلیت انسجام پیدا نمیکند و شاید هم ضعف ترکیب بندی خودم در بیان آنهاست. نمیدانم.
    آنچه مسلم است این است که در حین مطالعه مقالات استاد هم احساس امید و هم احساس خوشحالی و هم احساس صمیمیت و بهبود ارتباطات در وجود من تجلی پیدا میکند.

    امیدوارم همیشه بدرخشید و به هوادارانتان روشنائی بخشید.

  11. ممنون آقای صفوی عزیز واقعا مقاله مفیدی بود ، ولی من مقالاتی که میخوام بنویسم در حوزه تخصصیم هست و اینکه نمیدونم چطور داستان سرایی کنم و آیا برای هر مقاله از تکنیک های بالا استفاده کنم جواب میده ؟

  12. سلام استاد عزیز

    من هنوز اول داستان زندگیمم و خیلی حرفی برای گفتن ندارم ولی تا همینجا هم برای من کلی اتفاقات فوق العاده افتاده
    یک سال پیش بود که به فکر فروش محصولم تو تلگرام افتادم همه چیزو آماده کرده بودم و شروع کردم و به گمان خودم فکر همه جارو کرده بودم جز فیلترینگ تلگرام ?
    همون موقع یک نفر بهم گفت تبلیغ نویسیت افتضاحه (که خیلی ازش ممنونم بابت این حرف) من که خیلی بهم بر خورده بود سریع سرچ کردم آموزش تبلیغ نویسی . اونجا بود که بهترین اتفاق آنلاین زندگی من رخ داد و من با دنیای تبلیغ نویسی استاد صفوی آشنا شدم . هر چی بیشتر میخوندم بیشتر یاد میگرفتم و تا به امروز دارم یاد میگیرم
    چیزی که تو این مدت برام خیلی هیجان انگیزبود دوره تیک تاک بود.مدتی بود خیلی ناراحت بودم که اصلا نمیدونم باید برای شروع چکار کنم ،چی بنویسم و… برای خودم یک جا نوشتم میخوام یاد بگیرم برای شروع کسب وکارم قدم به قدم چکار کنم و مدتی بعد دوره تیک تاک آغاز شد
    میدونم کلی اتفاقات هیجان انگیز دیگه هم تو راهه و من بیصبرانه منتظرشم
    سپاسگزارم

  13. سلام
    ممنون از مطالبتون
    میخاستم دونم سایت یا منبعی وجود داره که استارت آپ های خارجی را معرفی کنه ک بشه از اونا ایده گرفت برای ایرانی کردن اونها
    ممنون

  14. استاد عزیزم فقط میتونم بگم عاشقتم راستی استاد عزیز ی مطلب خصوصی خواستم باهاتون در میان بگذارم از چه راهی میتونم ؟

  15. سلام خداقوت حسین عزیز/
    این مقاله عالی بود و من اولین صفحه A4 خودم رو نوشتم / بیصبرانه منتظر دریافت درس دهم هستم / ممنونم

  16. سلام
    اینکه چرا الان دارم این مطالب رو مینویسم، دقیقا علتش رو نمیدونم. شاید برای فرار از سردرگمی است یا یه جورایی درد و دل کردن هست و شایدم….
    از دوران کودکی مینوشتم و میخوندم، شدیدا به این دو مقوله علاقه داشتم و دارم ، البته در کنارش به فیلم و فوتبال و بازی هم به شدت علاقه داشتم و دارم…اینو گفتم فکر نکنید بچه درسخون بودم البته خدایی درسهامم خوب بود، اما کتاب و نوشتن دیگه چیزی بود برام…
    نوشتم و نوشتم و نوشتم اما برای خودم، تا اینکه تو دانشگاه یکی از اساتید تشویقم کرد به نوشتن اولین داستان جدی و چاپ آن…داستان رو نوشتم و کتاب هم چاپ شد…نسبتا خوب هم فروخت اما خیلی استقبالی از اون نشد اونجور که فکر میکردم. بعد از اون دیگه نتونستم بنویسم…احساس کردم باید خیلی هنوز بخونم با اینکه خیلی از آثار بزرگ دنیا رو خونده بودم…گهگاهی مینوشتم اما دیگه جدی نبود برام…یه جورایی سرخورده شدم…اما همیشه سودای نوشتن و درآمد از راه نوشتن تو سرم بوده…بعد هم درگیر سربازی و ازدواج و زندگی کارمندی شدم که به هیچ وجه دوسش ندارم اما منبع درآمدم هست.
    سردرگمم و نمیدونم چوری میشه از راه نوشتن کارآفرین شد و درآمد کسب کرد و علاقه و عشق و کارم یکی باشه
    تولید محتوا رو دوست دارم اما نمیدونم در چه مقوله ای وارد بشم…حسابی کلافه ام
    دوستانی که مینویسید حتما پیوسته بنویسید چون رها کردن نوشتن بدترین کاری بود که من کردم…بنویسید حتی اگر بنظر خودنون چرند مینویسید…کار نیکو کردن از پر کردن است…اشتباه منو تکرار نکنید…
    توی بادبادک باز یک جمله خیلی قشنگ داره (هرچند که کل کتاب بنظرم عالیه)که میگه:
    وقتی خدا استعداد یک چیزی رو بهت میده خیلی احمقی اگه ازش استفاده نکنی.

    لطفا مثل من احمق نباشید و دنبال استعدادتون برید.

  17. با سلام و احترام
    آقای صفوی من برای یک شرکت لوازم فست فود کار میکنم میخوام که یک جمله برای پاپ آپ سایتشون بنویسم
    جمله من: اگه ایمیل خود را در کادر زیر بنویسی هر روز از قیمت های جدید دستگاه ها با خبر میشوی
    من حسابدار این شرکتم و میخوام برای سایتشون یک پاپ آپ درست کنم
    من هم خودم یک سایت دارم به اسم فایلینو
    آقای صفوی متن های شما واقعا وحشتناکه خیلی جذابه هر چی میخونم اصلا سیر نمیشم
    با تشکر

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

استراتژی فروش

پشت صحنه ۳ استراتژی فروش که حالا قادر به دیدنش خواهی بود

زمان نوشتن ذهنت قفل می شود؟ ۱۵ روش برای غلبه بر موانع نوشتن