استراتژی ساده افزایش مشتری برای کسب و کار پوشاک

دیشب تصمیم گرفتم از خانه بیرون بزنم و در خیابان های اطراف خانه قدم بزنم.

در  خیابان خلوتی که برای قدم زدن انتخاب کرده بودم، چشمم به فروشگاه پوشاکی افتاد که پر از مشتری بود.

چند متر آنطرف تر هم یک مغازه پوشاک دیگر بود. با اینکه ماشین های پارک شده تا جلوی آن مغازه هم رسیده بودند، اما داخل مغازه دومی مشتری نبود.خلوت بود و سوت و کور!!!

گهگاهی یکی دو نفر وارد مغازه می شدند . خرید کرده و نکرده از مغازه بیرون می آمدند.

این تفاوت تعداد مشتری، بین دو تا فروشگاه که کنار هم بودن، باعث شد قید پیاده روی را بزنم و دنبال علت موفقیتش بگردم.

اگر موافق باشی با هم وارد مغازه اول شویم و علت های موفقیتش را بررسی کنیم.

شاید تو هم بتوانی این استراتژی ها را در کسب و کارت پیاده کنی تا به نتایج مشابهی برسی.

 

مزیت دادن به مشتری

وارد مغازه که شدم سمت چپ پیشخوانی مربوط به صندوق فروشگاه قرار داشت. صندوقی مثل تمام فروشگاه های دیگر…

اما در کنار پیشخوان چیزی توجهم را به خودش جلب کرد.

یک تنگ بزرگ پر از برگه …از یکی از فروشنده در مورد برگه ها پرسیدم.

فروشنده گفت

این برگه ها مربوط به قرعه کشی است.

هر شب بین کسانی که در طول آن روز از فروشگاه خرید کرده اند قرعه کشی برگزار می شود.

نفر برنده می تواند معادل مبلغی که از فروشگاه خرید کرده ، جنس رایگان از فروشگاه دریافت کند.

با اینکه همه ی ما بارها شانس مان در قرعه کشی ها امتحان کردیم و یک پاپاسی هم نصیب مان نشده، اما در ته مغز همه ی ما این است که یک بار دیگه هم شانست رو امتحان کن!

پس این استراتژی می تواندمشتری را وسوسه کند که خرید کند. مشتری دنبال این است که در ازای پولی که پرداخت می کند مزیت های بیشتری کسب کند.

 

توجه به مشتری

سمت راست فروشگاه هم ظاهراً خبرهای دیگری بود.

یک آقای نسبتاً مسن وخوش برخورد در حال ریختن چای بود. کنار دستش تعدادی استکان بود .

 

ابتدا فکر کردم برای پرسنل فروشگاه چای میریزد. اما این بساط چای برای پذیرایی از مشتری ها بود.

بعد از اینکه با خوردن یک استکان چای سرمای زمستان از وجودم بیرون رفت، حس کردم این شیوه هم برای احترام گذاشتن به مشتری جواب می دهد.

مشتری از اینکه می بیند به او توجه شده حس خوبی را تجربه می کند .( حتی به بهای اندک یک استکان چای )

 

تعادل قیمت و کیفیت

بعد از خوردن چای نوبت بررسی بقیه فروشگاه بود.

موضوعی که به نظرم جالب بود، این بود که قیمت ها به نسبت کیفیتی که لباس ها داشت، مناسب بود.

فروشگاه هایی که تعادلی از قیمت و کیفیت را در کنار هم دارند می توانند برای قشر زیادی از افراد جامعه مطلوب باشند.

بیشتر که دقت کردم روی هر لباس دو تا قیمت بود.

این دفعه از فروشنده ی دیگری که آن اطراف در حال مرتب کردن لباس ها بود، علت را پرسیدم.

فروشنده توضیح داد که

کسانی که عضو باشگاه مشتریان فروشگاه شوند، یک کارت برایشان صادر می شود و ده درصد مبلغ خرید به کارتشان بر می گردد.

یعنی قیمت های دومی که روی لباس ها بود، مبلغی بود که ده درصد از آن کم شده است.

 

دیگر احساس کردم تا حدودی علت این که این فروشگاه، مشتری های زیادی داشت را فهمیده بودم.

کارآگاه بازی دیگر کافی بود.

اما نه…

من نمی توانستم با دیدن یک فروشگاه در مورد هر دوی آن ها قضاوت کنم. پس به سمت فروشگاه دوم رفتم.

در این فروشگاه خبری از اتفاقات خاص آن فروشگاه اول نبود (پذیرایی و قرعه کشی و باشگاه مشتریان و ….)

چیزی که در همان ابتدا به چشمم آمد این بود که کیفیت لباس ها خیلی پایین تر از فروشگاه اول بود. علی رغم اینکه قیمت ها خیلی تفاوت نداشت.

چرخی در فروشگاه زدم .

دوست داشتم ببینم دیدگاه فروشنده چیست؟! و چرا حداقل از روی حس رقابت دست به تقلید نمیزند ؟ برای همین دل به دریا زدم و سوالم را پرسیدم.

جوابی که شنیدم این بود که

ما قیمت هایمان واقعی است و دلیلی ندارد که از این کارها بکنیم و تخفیف بدهیم!

شاید راست می گفت. اما برای مشتری کدام حالت جذاب تر است؟ کدام شرایط مشتری را بیشتر ترغیب به خرید می کند؟

شاید گاهی لازم است با افکار مشتری همسو شویم . ببینیم مشتری در هر دوره ای چه چیزی را ترجیح می دهد؟؟

در حالیکه به حرف هایش فکر می کردم، از فروشگاه خارج شدم.

به آن سمت خیابان رفتم . تصمیم گرفتم آخرین مقایسه هم انجام دهم و به جمع بندی برسم.

 

دیده شدن

دکور دو مغازه و چشم اندازی که داشتند را از دید یک رهگذر مقایسه کردم.

دکور مغازه اول و تابلویی که داشت چشمگیرتر بود و به خوبی دیده می شد.

طوری بود که اگر قرار بود فقط وارد یکی از فروشگاه ها شوم، بی شک ترجیح میدادم فروشگاه اول را انتخاب کنم.

در این مقایسه ی آخر، یاد روز افتتاحیه هر کدام از فروشگاه ها هم افتادم.

فروشگاه اول افتتاحیه ی خیلی باشکوهی برگزار کرد.

در مورد فروشگاه دوم هم حتماً خودت می توانی حدس بزنی که چطور بود!!

 

پس داشتن مشتری مغازه اول، نتیجه ی شانس، اقبال نبود.

داشتن مشتری زیادش نتیجه ی یک استراتژی ساده بود.

استراتژی ساده ای که گاهی حتی فکر نمی کنیم که بتواند برای کسب و کارمان کارساز باشد.

16
دیدگاه بگذارید

avatar
7 Comment threads
9 Thread replies
0 Followers
 
Most reacted comment
Hottest comment thread
9 Comment authors
زهرا شابیکیمیلاداحسان حسنیرضا قاسمی فرمهدی مزرعه Recent comment authors
  Subscribe  
newest oldest most voted
Notify of
مهدی
Guest
مهدی

عالی بود ممنون

۹منصوری
Guest
۹منصوری

مختصر و مفید …عالی بود

حسن حمزه ای
Guest
حسن حمزه ای

خدا قوت ، عالی بود ، موفق باشید

عبداله.عبادی
Guest
عبداله.عبادی

بسیار مطالب مفید وسودمندی وبرایم کاربردی بود

مهدی مزرعه
Guest
مهدی مزرعه

سلام خانم شابیکی عزیز
ممنونم بابت این مقاله جذاب
واقعا اگر با دقت به فروشگاه های پر فروش و کم فروش نگاه کنیم خیلی از تفاوت هایی که باعث فروش بیشتر و عدم فروش میشن رو متوجه میشیم.
ممنونم بابت وقتی که گذاشتید.

رضا قاسمی فر
Guest
رضا قاسمی فر

درود
مقاله عالی بود، تشکر از زحمات شما
سپاس

احسان حسنی
Guest

سلام خانم شابیکی عزیز
مطلبی که نوشتید عالی بود
موفق باشید

میلاد
Guest
میلاد

ممنون خانوم شابیکی مقاله جالبی بود!
دارم نگاه میکنم چرا مقالات سایت اثرگزاری جذاب هستند به نتایجی هم رسیدم
۱- معمولا داستانی شروع می‌شن و این جذابش میکنم
۲- از تجربیات واقعی و تست شده هستند
۳- مثال توشون هستد
۴- خودمونی هستند
۵- واقعا ارزش خوندن دارن
۶- عکس نوشته هاش باحالن
۷- به دید مخاطب بدون چشم داشتن
و در اخر بهتون تبریک میگم شما هم مثل استاد قلم شیوایی دارید ،من در انتها مقاله متوجه شدم شما نوشتین و یک درصد شک نکردم استاد ننوشتند!