آیا می توانیم از زیر بار تولید محتوا فرار کنیم؟

همین اول کاری اجازه بده با یک جمله کلیدی از “گری وی” آب پاکی روی دستت بریزیم.

اگر محتوا تولید نمی کنی، وجود خارجی نداری.

Garyvee

پس راه فراری از تولید نکردن محتوا وجود ندارد.

اساس و پایه هرگونه تولید محتوایی، نویسندگی است.

مهم نیست می خواهی یک مقاله خوب بنویسی یا یک ویدیوی وایرال تولید کنی اگر متن خوبی نداشته باشی قطعا محتوای خوبی هم نمی توانی خلق کنی.

پس مهم است که بتوانیم خوب بنویسیم.

برای خوب نوشتن حتما لازم نیست جایزه نوبل ادبی را برده باشیم یا رفیق شیش میلان کوندرا باشیم.

اگر چارچوب را بدانیم می توانیم محتوایی خلق کنیم که خواننده از خواندن تک تک واژه گانش لذت ببرد.

برای شروع آماده ای؟

پس بریم سر اصل مطلب.

 

چطور خوب بنویسیم؟

یکی از مهمترین موضوعاتی که عموما در نویسندگی نادیده گرفته می شود وضعیت حال روحی نویسنده است.

تا به حال اتفاق افتاده است که تصمیم بگیری چیزی را بنویسی بعد در آن روز کلی اتفاق پیش بینی نشده دلخراش رخ دهد؟

آیا آن روز توانستی چیزی بنویسی که خواننده از خواندنش لذت ببرد؟

احتمالا نه.

ما جلوی اتفاق های عجیب و غریب را نمی توانیم بگیریم اما می توانیم راه حلی برای کنار آمدن با آن ها پیدا کنیم یا حتی بهتر از آن، آنها را در لا به لای نوشته هایمان جا دهیم.

اگر می خواهی با تمام این اوصاف خوب بنویسی کافی است ۳ قانون زیر را رعایت کنی.

 

قانون اول : ربات ها هم یک روز احساس خواهند داشت.

ربات ها هم یک روز احساس خواهند داشت پس به عنوان یک انسان لازم نیست در نوشتن احساساتت را سرکوب کنی.

از کودکی به ما یاد داده اند که نباید احساسات مان را نشان دهیم. احساسات نشانه ضعف است.

شاید نشان دادن احساسات نشانه ضعف باشد اما ما انسان ها از نقاط ضعف مان بهم پیوند می خوریم.

اگر ضعفی نداشته باشیم تبدیل به سوپرمنی خواهیم شد که فرسخ ها با مخاطبینش فاصله دارد.

هر روز می خواهی یک مقاله آموزشی تولید کنی و چیزی را به مردم آموزش دهی؟

به من بگو فرقت با معلم فیزیک راهنمایی چیست؟

معلمی که همه شاگردان از آن فراری بودند. این کارکتری هست که می خواهی از خودت بسازی؟

تصور نکنم.

من و تو به عنوان یک نویسنده می توانیم اتفاق های خوب و بد را در روز تجربه کنیم. می توانیم عصبانی شویم. می توانیم آزرده خاطر شویم.

بیان کردنش نه تنها عیبی ندارد بلکه باعث می شود ارتباط محکم تری با مخاطبین بسازی چرا که آن ها را مثل خانواده خودت دانستی و اجازه دادی به زندگی ات راه پیدا کنند.

بگذار داستانی را بگویم تا یخت باز شود.

بدون اینکه آهی در بساط داشته باشم از شرکتی که در آن کار می کردم استعفا دادم تا رویای کارآفرینی ام را محقق کنم.

کمتر از ۷۰۰ هزار تومان در حسابم بودو تا آخر سال باید باهاش سر می کردم.

دوستان زیادی داشتم اما رفته رفته مثل آرزوهایی که در سر داشتم، کم می شدند.

کافه زیاد می رفتیم اما بعد از یک مدت دیگر نرفتیم.

می گفتند چرا دیگر با ما کافه نمی آیی. می گفتم چون کارآفرینم، کارهای مهمتری دارم که باید انجام دهم.

اما حقیقت ماجرا این بود که اگر می رفتم پولی برایم باقی نمی ماند که بتوانم تا آخر سال دوام بیاورم.

تا آخر سال لباس نخریدم. نه به خاطر اینکه از لباس خاکستری استیو جابز یا مارک زاکربرگ الگو گرفته باشم بلکه به این خاطر که دیگر کسی برایم باقی نمانده بود که بخواهم دغدغه سر و وضع و لباس داشته باشم.

همه این ها به کنار. بدتر از همه این بود که مثل سگ گرسنه تولید محتوا می کردم تا مخاطب جدید جذب کنم.

هر روز صبح نوتیفیکشن های وردپرس را چک می کردم تا ببینم آیا کسی پیدا شده است که حداقل یک کامنت بگذارد.

نوتیفیکشنی نبود اگر هم بود پیام آپدیت افزونه ها بود.

یک روزایی هم که خیلی خوش اقبال می شدم و نوتیفیکشن کامنت می گرفتم، بعد از چک کردن متوجه می شدم تبلیغاتی است.

یک نفر بطور رندوم برای ساخت بک لینک کامنت گذاشته بود.

از این کامنت هایی که اینطوری شروع می شوند:

مرسی سایت خوبی دارید. به ما هم سر بزنید.

قالی شویی ممد گلی

درجا خوشحالی ام فروکش می کرد و جای آن را یاس و ناامیدی می گرفت.

دوست داشتم داستان کارآفرینی ام مثل فیلم نامه ها باشد. البته شد اما نه از جنس ابر قهرمانان بلکه از جنس تلخک(طنز تلخ).

کارکتری که محکم دنبال رویایش می رود اما محکم تر به سنگ می خورد.

آره اگر امروز به جایی رسیدم بدلیل استعداد ذاتی عجیب و غریب نیست بلکه به این خاطره که خوردم زمین، پاشدم. دوباره خورد زمین، شکستم، روی استخوان چسب زدم پاشدم.

 

ببین. من قسمت هایی از داستان زندگی ام را در عین حالی که تلخ بود برایت تعریف کردم پس تو هم می توانی قلمت را بدون ترس به حرکت دربیاوری.

کافی است یکبار امتحان کنی تا ترس ات از این کار بریزد.

 

قانون دوم: نه تو رخت و خواب کسل کننده باش و نه در نویسندگی

همانطور که اگر در رخت خواب برای پارتنرت تکراری و کسل کننده باشی او را از تخت خواب فراری می دهی، در نویسندگی هم اگر خیلی تکراری و قابل پیش بینی باشی مخاطب را فراری می دهی.

یک نگاه به عموم محتواهایی که در سطح وب فارسی تولید می شود بیانداز.

احساس می کنی پدر پدر بزرگ معلم جبر و هندسه دوم دبیرستانت آنها را نوشته است.

محض رضای خدا هم که شده اینطوری نباش.

اولین تصوری که عموم ما از کسب و کار داریم این است که باید سریع کت شلوار کروات عیدمان را بپوشیم، چند تا عکس برای پروفایل بگیریم طوری که نشان دهیم در حال سخنرانی برای جمع کثیری از مردم هستیم و بعد هم مقاله هایمان را طوری جدی و خشک بنویسیم که انگار در حال نوشتن برنامه راز بقا برای شبکه چهار هستیم.

راستی تا به حال فکر کرده ای که چرا برنامه هایی مثل دورهمی و خندوانه بینندگان بسیار بیشتری نسبت به میزگرد های شبکه چهار دارد؟

نه؟ خیلی خوب بگذار من بگویم چرا؟

چون مردم را سرگرم می کنند!

پس علاوه بر اینکه به مخاطبین چیزی یاد می دهی سعی کن آن ها را سرگرم کنی.

البته منظورم از سرگرم کردن این نیست که یهو وسط مقاله جدی یک جوک تعریف کنی چون اینطوری خیلی غیر عادی جلوه می کنی.

دقیقا مثل این می ماند که عشقت بهت بگوید که حوصله ام سر رفته بعد خلاقیت در شیرین کاری بخرج دهی و  یک بادی رها کنی بگویی حال کردی جو را برات عوض کردم!

شاید در چشمانت خیره شود اما احتمالا این نگاه ارتباطی با نگاه های عاشقانه ندارد.

جوک تعریف کردن هم در میان مقاله احتمالا ارتباطی با سرگرم کردن مخاطب ندارد.

برای اینکه بتوانی کسی را سرگرم کنی بهتر است روی یکی از احساسات او متمرکز شوی.

ما انسان ها عاشق این هستیم که احساسات خشکانده شده مان را کسی کمی قلقلک دهد.

قلقلک دادن احساسات هم کار سختی نیست می توانی مقاله را در قالب داستان یا یک ماجرای طنز، درام، تراژدی یا هر ژانر دیگری که مایل هستی تعریف کنی.

اطمینان می دهم اینطوری مدتها در ذهن مخاطب باقی خواهی ماند.

 

قانون سوم: در عین سادگی سخت است

قانون یک و دو را تمرین کن.

هیچ چیزی به اندازه تکرار و تمرین نمی تواند مهارتی را در تو قدرتمند سازد.

برای شروع تمرین می توانی داستانت را در بخش دیدگاه همین مقاله به اشتراک بگذاری اگر هم خجالتی هستی می توانی از نام مستعار استفاده کنی.