واقع بینی کپک زده

واقع بینی کپک زده

چند وقت پیش یکی از دوستان قدیمی ام برای حال و احوال پرسی بهم زنگ زده بود.

بعد از چندی گپ و گفت پرسید دیگه چه خبر؟ چی کارا انجام می دهی؟

گفتم سعی دارم خوشحال تر باشیم.

گفت خوشحالی خوبه اما نمیشه که همیشه خوشحال بود.

باید واقع بین باشی. زندگی همینطوری هست. یک روز خوشحالی و روز دیگر ناراحت.

خوب یادم هست دقیقا آن زمان افکار دینی و مذهبی بهم حجوم آورند.

احساس کردم وسط یک روضه هستم.

ما آدم ها نباید همیشه دنبال خوشحالی باشیم. اینطوری سریع تر وارد بهشت می شویم.

دیدی بعضی وقت ها ناگهان به فکر فرو می روی و تمام افکار و باورهای گذشته سمتت حمله ور می شوند؟

آره دقیقا همان حال بود.

تو همین حال و هوا بودم که ناگهان گفتم خب اینطوری که زندگی خیلی عذاب آور است.

گفت دقیقا همینطور هست. ما باید واقع بین باشیم.

ولی سوالی که در ذهنم بود این بود که اگر این واقع بینی هست چه لزومی دارد که حتما بخواهم واقع بین باشم.

بعد که تلفن قطع شد. حس و حالم راستش خوب نبود.

یک حس ناراحتی تو وجودم بود اما دلیلش هم نمی دانستم.

دیدی بعضی وقتها باید چیزی را انتخاب کنی اما دلت نمی خواهد انتخاب کنی؟ سعی می کنی خودت را یک جورایی سرگرم کنی؟

رفتم در یخچال را باز کردم و داخل یخچال را نگاه کردم.

نمی دانستم چرا دنبال جواب سوالم تو یخچال بودم؟

در همین کش مکش ذهنی که از خودم می پرسیدم چرا باید یخچال مشاور تو باشد ناگهان چشمم به پنیری افتاد که مدت ها پیش خریده بودم و فقط یک تیکه از آن را خورده بودم و مابقی را به امان خدا در یخچال رها کرده بودم.

حقیقتش یخچالم شبیه یخچالهایی که در فیلم های GEM TV نشان می دهد و مملو از غذاها و میوه های رنگارنگ است، نیست.

با اینکه هر روز صبح در تلویزیون توصیه می کنند صبحانه تان را کامل بخورید چون دیرتر می میرید، اما هر کاری می کنم میلم به صبحانه نمی رود.

از اصل ماجرا دور نشویم.

همین که چشمم به پنیر به جا مانده از گذشتگان خورد متوجه شدم قسمتی از آن کپک زده.

خیلی حس جالبی بود چون پنیر واقعی بود اما کپک هم زده بود.

چقدر می توانست تعریف جالبی از واقع بینی آن دوستم باشد.

از آن روز به بعد اسم این نوع واقع بینی را واقع بینی کپک زده گذاشتم.

می دانی چه چیزی از همه برای من جالبتر بود؟

چرا اسم منفی نگری را واقع بینی می گذاریم اما همین که می خواهیم کمی خوشحال تر باشیم احساس می کنیم آدم بدتری خواهیم شد.

در مغز ما شاید اینطور جا افتاده است که ما در هر صورت می خواهیم حق دیگران را بخوریم.

حالا اگر ناراحت باشیم آدم بهتری می شویم چون ناراحتی دیگران را خورده ایم اما اگر بخواهیم خوشحال باشیم انگار خوشحالی دیگران را بلعیدیم.

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *