زمان در رابطه خیلی چیزها را مشخص می کند. زمان کمک می کند که نقاب ها افتاده شود و آدم ها خود واقعی شان را نشان دهند.

درست است که زمان حقیقت آدم ها را مشخص می کند یعنی:

  • زمان عشق را از هوس جدا می کند.
  • زمان دروغ ها را مشخص می کند.
  • زمان نقاب آدم ها را می اندازد.
  • زمان میزان عشق و علاقه را مشخص می کند.
  • زمان…

اما زمان نمی تواند شخصیت آدم ها را تغییر دهد.

اگر چنین تصوری داری که من با دادن زمان به پارتنرم می توانم امید به تغییر او داشته باشم سخت در اشتباه هستی. به دو دلیل:

  1. فرد تا به الان به اندازه کافی زمان داشته است که بخواهد تغییر کند.
  2. الگو رفتاری و تصمیم گیری فرد تابع تیپ شخصیت فرد است و هر کسی از تیپ شخصیتی خود ناآگاه است مگر اینکه در حال درمان زیر نظر یک متخصص باشد.

 

بعضی وقت ها ما از همان ابتدای رابطه اشتباهاتی را می بینیم که حتی گذشت از آن ها برایمان سخت است اما امیدوار می مانیم تا شاید با دادن زمان بیشتر به فرد مقابل، تغییری ایجاد شود.

بطور مثال فردی که شکاک است همیشه شکاک باقی خواهد ماند. چون این شکاکی عموما به دلیل رفتار اشتباه شما نیست بلکه بخاطر مشکل شخصیت بیمار پارانویا است که فرد چنین دیدگاهی دارد.

یا اینکه از قدیم به ما گفته اند با فلانی ازدواج کن، عشق خود به خود بعدا شکل می گیرد اما هیچگاه این اتفاق نمی افتد چیزی که بعدا شکل می گیرد اسمش عادت است و نه عشق.

 

باید بدانیم الگو رفتاری و تصمیم گیری افراد اگر بیماری روان نداشته باشند بر اساس تیپ شخصیتی شان است پس به مرور زمان در آنها تغییری ایجاد نمی شود (مگر اینکه در پروسه درمان باشند)

بیا نگاهی به 8 تیپ شخصیتی بر اساس DSM بیاندازیم.

پس من از همان ابتدای روز اول رابطه باید بدانم با فردی وارد رابطه شده ام که نه تنها عموما بهتر نمی شود بلکه احتمالا 20% از آن چیزی که می بینم بدتر خواهد شد.

این 20% به این دلیل است که احتمالا فرد در روزهای اول ماسک هایی بر صورت زده است تا خودش را بهتر نشان دهد.

به عبارت دیگر از همان روز اول تکلیف من با این رابطه مشخص است و می دانم قرار است چه اتفاقی در آینده بیافتد یا سر فلان اتفاق چطور رفتار خواهد کرد.

پس اگر با چیزی که می بینی نمی توانی کنار بیای وقت خودت را بیهوده تلف نکن از رابطه بیا بیرون چون قرار نیست زمان آن را درست کند.

اینکه ما تمایل داریم همه چیز را به زمان واگذار کنیم به دو دلیل است:

  1. از تیپ شخصیتی افراد آگاهی نداریم.
  2. دوست داریم قبول کنیم که حتما انتخاب مان خوب است (بدلیل هورمون هایی مانند اکسیتوسین یا همان هورمون عشق که ترشحش برای ما لذت بخش است و کمی آدرنالین و اندروفین که هیجان و لذت را به ما می دهد)

و اگر بخواهیم دلیل سومی هم اضافه کنیم احتمالا این است که خسته شده ایم. خسته شده ایم از بس دنبال یک آدم خوب گشتیم تا بیاید و ما را نجات دهد.

اما مشکل دقیقا همینجاست.

ما همیشه منتظر بودیم کسی بیاید و ما را از دست خودمان نجات بدهد.

سوال مهمی که اینجا مطرح می شود این است که چرا باید کسی بیاید و ما را نجات دهد؟ ما چه تفاوتی با سایر افراد داریم. چه چیزی ما را تا این حد خاص و متفاوت ساخته است که باید کسی زندگی و عمرش را بگذارد تا ما را نجات دهد؟

شاید اگر بخواهیم نگاهی به کودکی بیاندازیم متوجه شویم که تمام فیلم ها و کارتون هایی که دیدیم چنین قولی را به ما می دادند. فردی سوار بر اسب یا دختری پولدار بالاخره می آید و جهنم ما را تبدیل به بهشت می کند.

حال شاید تعجب نکنی چرا اکثر مردم انتظار ناجی از یک مسئول یا ریئس جمهور دارند. سوال مهم اینجاست که اگر ما نمی دانیم چطور می توانیم خودمان را نجات دهیم چطور می توانیم انتظار داشته باشیم افراد دیگری که حتی نام ما را نمی دانند بیاییند و ما را نجات دهند؟

اینکه من انتظار دارم شخصی بیاید و زندگی من را زیبا کند خود می تواند حداقل نشانه خطای شناختی باشد اگر بیماری روان نباشد.

حالا خیلی راحت تر می توانی متوجه شوی چرا اکثر رابطه ها خیلی سریع نابود و خراب می شوند چون هیچ کدام از طرفین با حال خوب وارد رابطه نشده اند و انتظارات نامعقولی از پارتنر دارند.

تصور کن فقیری از فقیر دیگر انتظار کمک داشته باشد! سرنوشت مشخص است.

پس شاید لازم است کمی تامل کنیم و از خودمان سوال کنیم چرا من خودم نباید حال خودم را ابتدا خوب کنم و سپس وارد یک رابطه عاطفی شوم!

برای لحظه ای تصور کن دو فرد با چنین ایده ای وارد رابطه شوند آیا روابط بسیار مستحکم تر و زیبا تر نمی شود؟

قطعا بله. پس شاید امروز روزی باشد که دست از انتخاب کردن بر داری و روی حال و روان خودت کار کنی و سپس وارد یک رابطه جدی شوی. تنها در این صورت است که فرزندانی که از این رابطه بدنیا می آیند احتمال می توان داد که سالم هشت سالگی به بعد را رد کنند.

دیدگاه تان را بگذارید